Sunday, January 31, 2010

نگاهی ساده در رد باورسنتی

رابطه ها و مشخصن روابط خانم ها وآقایان دراین کشور به طرزدردآوری خنده دار است.
اما داستان از چه قراراست!؟
چند روزپیش خانمی از دوستان قدیمی که نه دقیقن دوست معمولی ام است و نه رابطه ی خصوصی ای با هم داریم ؛ پیامکی فرستاد:
Azizam khastam begam
Man emruz 7.nim 8 miram
Khane[Honarmandan] age miay hamo
Bebinim? Age kar dari ke
Khob yevaghte dige
در یک کش و قوس مخابراتی! سرانجام توانستم با این خانم تماس بگیرم.
اما در پرانتزی بلند باید یادآوری کنم که مدتی ست بی کارم واوضاع مالی ی به شدت بحرانی ای را تجربه می کنم. درحدی که خط تلفن همراه شارژی ام اعتباری ندارد و حتا برای خریدن یک کارت تلفن شهری و کرایه ی تاکسی دچار تگنا می شوم.
پرانتز را ببندم.
درتماس تلفنی با آن خانم گفتم ،ازوضع مالی آشفته ام وازسویی من هم مانند او علاقمند به دیدارمان بودم. بنابراین به خانه ام دعوتش کردم.
وقتی همه ی حرف هایم از جمله دعوت به خانه را شنید دیدارمان را به روز دیگری سپرد. البته با بهانه هایی کاملن واقعی که در سرهم کردن آن ها شگرد های استادانه ای را به کار می برد.
دراین یکی دوسالی که با من آشناست می داند که در خانه ی من- خارج از ژست های روشنفکری بعضی از کافه هاو برخی از مشتری هاشان- می تواند لحظه های آرام و فرهنگی ای را تجربه کند.
می تواند چای و قهوه ی بسیار مرغوبی بنوشد. سیگارهایش را بی هیچ دغدغه ای آتش بزند.
از شنیدن موسیقی با کیفیت پخش خوب لذت ببرد.از فیلم ها,انیمیشن ها و کتاب هایی که درهرکجا به آسانی نمی یابد استفاده کند و ...
این دختر امروزی از همه ی این لذت های کوچک اما آرامشبخش که می دانم تا چه اندازه نیاز دارد؛گذشت، به خاطر یک باور سنتی که می گوید اگر دختری به خلوت خانه مردی مجرد رفت ، پیداست که برای چه کاری رفته است.
هنوز امیدوارم که دراین برداشت از دلیل نپذیرفتن اوبه خطا رفته باشم چه که مردی نیستم که با چنین دعوتی، میهمان مونث ام را باخواسته ای جنسی رودررو کنم.
روش نگاه من به کل ماجرا بسیار ساده مانند ذات خود این ماجراست:
دوستی(الف) به یاد دوست قدیمی ای(ب) می افتد ومی خواهد در کافه ای او را ببیند.
دوست(ب)که او هم مشتاق دیداراست مبلغ کرایه ی تاکسی رفت وبرگشت وسهم خود از نوشیدنی در کافه را نمی تواند پرداخت کند در نتیجه رفتن به کافه از سوی او منتفی ست؛ به دوست(الف) تلفن کرده ، این شرایط را گفته و درادامه پیشنهاد دیداردرمنزل خود را می دهد. که هم کیفیت پذیرایی به تر و هم وقت و آسایش بیش تری را نسبت به هرمکان عمومی ای دارد.
.
.
.
من دیگرداوری ای نمی کنم وشما را با هر فکری که برایتان ایجاد کرده و یا نکرده ام تنها می گذارم.

Friday, January 29, 2010

درستایش کافه‌نشینی

این که چرا ما طبقه‌‌ی دوستدار فرهنگ که بیشترمان از فرهیخته و روشنفکر خطاب قرار گرفتن سرمست هم می‌شویم؛ از کارهایی که جلوه‌ی بیرونی فرهنگ‌دوستی‌ مان است دوری ریاکارانه‌ای می‌کنیم، من نمی دانم؟
مثلن: با این‌که دلمان برای کافه رفتن غنج می‌زند ویا ساده‌تر، اصلن دوست داریم به کافه برویم در پاسخ پیشنهاد به کافه رفتن از
سوی یک دوست،می‌گوییم:" بابا! دوره‌ی‌ کافه‌نشینی ما دیگه تموم شده." و جمله‌هایی ازاین دست. خب،این‌که کسی در گذشته به کافه‌های شهر سری می زده و حالا دیگر علاقه به چنین کاری ندارد قابل فهم است اما از چنان جمله‌هایی نه عطر حقیقت که بوی غرور به مشام می رسد.توجه‌کنید‍! ترجمه ساده ترش می‌شود:" ببین فلانی! این ژست روشنفکری(کافه‌نشینی) دیگه ازمن گذشته،چون روشنفکرواقعی شدم.حالیته!"خلاصه روشن است که این جمله به ژست و ادا نزدیک‌تر است
اما من همچنان ادا در نیاوردن وبه کافه رفتن را دوست دارم.سال‌هاست که به کافه می روم چه آن ‌که هوس ‌می‌کنم‌ آن‌جا طراحی کنم چه
بی دلیل خاص ویا برای دیدن یک دوست
آخرین باری که به کافه رفتم دیشب بود و برای دیدن یک دوست.آن هم خواهرم بود که شب تولدش را با یک دوست خوب دیگر - سه‌ نفری-جش گرفتیم.
حیف شدکه آن‌قدر پول نداشتم تا هدیه‌ی مناسب‌ تری برایش بخرم.اما به‌ هرروی شب خوبی بود بسیار سرد در کافه‌ی دوست‌داشتنی"کا" درخیابان ایرانشهر.جای دنجی که تازه پا گرفته وبرای آن‌هایی که از کافه"خانه‌هنرمندان"خسته‌ شده و همان دور و بربه دنبال جای دیگری می‌گردند؛گزینه‌ی مناسبی‌ست.

Friday, April 10, 2009

نوروزطهران


نوروز, ترون بهترین جای ایرانه
بد به حال شما که ازاین شهرعزیزبیرون رفتید وخوش به "هال" من که وقتی باد دامن توچال را بالا می زند؛آن چه که باید می دیدم را می بینم
اگردرمرکزشهرمی بودید,فاصله ی سیزده کیلومتری به یک متری کاهش می یافت
این تصویررا مجسم کنید درذهن: سرتان پایین است درمرکزشهر,جایی مثل میدان پهلوی یا همان ولیعصر.مثلن درحال بستن بند کفشتان هستید.باد که ازبامداد بنای وزیدن گذاشته,موهای داشته یا نداشته تان راآشفته کرده است.ناگهان سنگینی حضورکسی رابالای سرتان حس می کنید.ازتمرکزروی بند کفش کمی بیرون آمده ومتوجه آن حضورمی شوید؛ ساق پای دلربای زنی را می بینید.وهمان طورسرتان را بالا آورده وهمزمانش مبهوت شکوه آن زن می شوید.وهنگامی که لبخند دلفریبش را پیشکش می کند؛دیگردیوانه
آری برادرنفهم! نوروزطهران اینچنین است

ظهر داغ امرداد؟

ظهر داغ امرداد
وه که چه وعده ی زیبایست برای بازگشتن به زندگی
به خاستگاه,به اصالت, به آباء و نیای اندیشه
به هرم بدن زن
.
.
.
اما اگر پای روزگار وعده ام رااز سر دوستی
لگدی زند به جلو؛
بامداد اردیبهشت هم
!!هنگامی ست

Thursday, January 15, 2009

!زندگی ی با تنوع، زندگی با تهوع


ـ کسلی ی بیدارشدن درلِِنگ ظهر
ـ خستگی ی ناشی ازپیاده روی های طولانی
با کفشی که خریدی
ارزان قیمت ازخیابان سلسبیل
ـ قضای حاجت حاد
جامد یا مایع بودنش(چندان مهم نیست)،به انتخاب تو
ـ خارش شدید کشاله ی ران
درایستگاه مترو،هنگامی که بانوان روبه روی ات هستند منتظرآن یکی قطار
ـ حسرت دیدن یک درخت
هنگامی که شهادت می دهد بزرگراه برردشدن ازلابه لای مبلمان تو
ـ طنین کمانچه ی بی وقفه ی شکمت
حین پرکردن فرم استخدام درشرکتی درشمال شهر
که آن سوی میزش نشسته است منشی ای لوند وجذاب
ـ وخوردن یک تی تاپ
به ازای وعده های ناهاروشام
برای کشیدن نخی سیگار
.ـ نخوابیدن تا صبح فرداوابترماندن یاری یارت؛ دیازپام
.

.
.

!!این ها همه چیزی نیست به جزتنوع زندگی

Tuesday, December 30, 2008

!!عصرارتباطات‍


می گویند هدف، وسیله را توجیه می کند
!!حالااین جا حکایت ما است؛ ارتباط به هرروشی

آزمایشی ساده برای بی هوشی ما؟






شکل ششم را حدس می زنید ؟