Tuesday, December 30, 2008

!!عصرارتباطات‍


می گویند هدف، وسیله را توجیه می کند
!!حالااین جا حکایت ما است؛ ارتباط به هرروشی

آزمایشی ساده برای بی هوشی ما؟






شکل ششم را حدس می زنید ؟

Saturday, December 20, 2008

پناه برحضرت حافظ

گوشه چشمی
،بردیوان خواجه
باشد تا نیک بیافتد فالِ این شب
تاریک وبیم موج وگردابی چنین هایل ..... کجادانند حال ما سبکباران ساحل ها

Saturday, December 13, 2008

سرمه ای ی فربه وفراخ

بنا ندارم درمطلب های جدی ای که ثبت می کنم به اصطلاح به ورطه ی ادبیات"اروتیک" کشیده شوم
سرراست تراگربگویم هدفم نگارش ادبیات مستهجن نیست.اما دراین پرسه زدن های تقریبن همه روزه درخیابان های شهر،دراین خلوت کردن در کافه های دنج ویااندکی شلوغ -با رندی وظریفی- گاه اندیشه هایی به سراغم می آیدکه اگر بتوان به نکته سنجی گردآوری شان کنم؛ میل دارم با شما به اشتراک بگذارم
.
.
.
.
سرمه ای ی فربه وفراخ
طلایی ست
نوارحاشیه اش
ومی خرامد به نرمی و موازات
به پشت افقی محدب 
!چه باسنی دارد
.بلیت فروش آژانس هواپیمایی

Sunday, December 7, 2008

آرامش در حضور دیگران

بیاعزیزم
درنوراین دوشمع
که به یادگارمانده ازمیز شام دلداده گان قرن هجدهمی
این نمکدان راازدستم بپذیر
وبپاش عاشقانه هرقدردوست داری
محتوایش را
برزخم های ملتهب عقل من
باشدکه نسیم خنک شامگاهی
که پرده هارا به رقص درآورده است
التیام بخشد کبودی های کودکانه ی دل تو را

جنگ عراق











می شوددرباره ی"جنگ عراق" ازموضع روشنفکران ضد جنگ ودسته چپی،ازموضع دولت ایالات متحده وازموضع رسمی حکومت ایران؛ دفاع کرد،حرف زد،تحلیل ارایه داد




وحتا می شود به مانند جوانان روشنفکرازسیاست زده شده اصلن بی خیال این حرف ها بود




اما گاهی گداری هم می شود انسان بود و بدون در نظرگرفتن دسته بندی هایی که دربالا گفتم؛چشم به "جنگ عراق" دوباره گشود

Sunday, November 30, 2008

بازی

درود
امیدوارم برای هرچه بهترانجام دادن این بازی،به من ملحق شده
واگرمایل باشید رکورد تون رو به من اطلاع بدهید

Saturday, November 29, 2008

هوایی شدن پسرک


پسرک
رفت
دودسیگاربه هوا
به ناکاه عوض شد
جای لیوان چای
نه با باغ هایش درتبت
بسیار نزدیک تر؛درلاهیجان
پسرک
رفت
باسبدی پراز
الهام
انگیزه
اندیشه های
پوچ رفت به هوا

خانه ای برای آسایش


می گذرد
ازحدفاصل میزشیشه ای"پذیرایی"ام
تاآن مبلی که نشسته است درجواردیوار؛ اتوبان شهید بی وقفه
.
.
.
ای خدای شهرداران تهران
کاش!خدای من نیزبودی، دیشب
چون دوچیزداشتم
یک ـ نیازبه حفظ آبرو
دوـ میهمانی سرسام گرفته ومستأصل
دروسط اتوبان

Friday, November 28, 2008

بی خوابی


دی شد وبهمن گذشت

فصل بهاران رسید

چهارصبح هم گذشت

سنگینی پلک های

چشمان

طلسم شده ی من

هنوز نرسید

نرسید

نرسید

نرسید

.

.

.

نه! رسید

.

.

.

.

[خخرررررررر....پف]

Wednesday, November 26, 2008

کلیه ی زندگی ات چند؟




نیستد، بدون شرح این تصاویر


باید به مطبی بروم.برای دو پهلویم، سپس با تماس تلفنی احتمالن چند ساعتی درجایی خلوت درحاشیه ی شهرگرفتارخواهم بود.بعد اگر عمری باقی ماند وازحاشیه به متن آمدم شرح عکس را برایتان خواهم نگاشت

Monday, November 17, 2008

همبسترشدن با سه عزیز دوست داشتنی


هیچ زنی؛
نه "مهتاب کرامتی"وبرای شماخارجی ها
نه "آنجلینا جولی"، هیچ کدام
دربستر،آرامت نمی کند به اندازه ی" مفنامیک اسید،آنتی بیوتیک
وایبوپروفن".وقتی از درد دندان بالش راگازمی گیری
خلاصه ازمن گفتن
کجا می خواهی بروی!؟
[]
دیدی!من که گفته بودم
دندانپزشکی شبانه روزی یعنی
درمانگاهی که دندانپزشک کشیک
به دلیل مهروافرهمسرش
شب ها
راهی به خانه ندارد
.
.
هم مزاحم خواب آقای دکترشدی
هم ازهمبستری با سه عزیزدوست داشتنی به دور
.
.
حالا هم سروصدا نکن وبگذار
حداقل من بخوابم
بامهتاب کرامتی

دردی مهلک


دچارشده دوست من به دردمهلک دندان
هی می گیرد وهی ول می کند آن طورکه خودمی گویید
نه ماهی می شوداین دردبااوکلنجارمی رود
دندان"عقل"ناقص شده
در فک پایینی سمت چپ
دندان"آسیا"ی همان فک درسمت راست سالم است ازقضا
اما پشتش عقلی کج شده
به دندان"آسیا"ی جلویی فشار می آورد
وضعیت وخیم -امابه قول عادل فردوسی پور-"این پایان کار نیست
دوست من
همه ی دهانش
درد می کند؛دندان ها،لثه ها و فک پایینی
ازگوشه ها به ویژه
خلاصه اوضاع درهمی ست
دیشب مستأصل به من گفت
ازپریشانی اش
می گفت انگارکسی لگد می زند
ازتوو
به فک پایینی اش
می خواست به یکی ازدندانپزشکی های شبانه روزی
که چند سالی ست مثل ماشین های ایران خودرو وسایپا
پلاک شده وبه خیابان می آیند؛برود
لباس پوشید وآماده شد
انگارکسی توی فک پایینی اش لگد می زند
نگاهی به وضعش انداختم و
گفتم"من"،می روم
رفتم.اما نه به دندان پزشکی و داروخانه
دنبال قابله
به گمانم دوست من درحال فارغ شدن بود
البته ازدهان
نه ماه است بااین دردکلنجار می رود

نوستالژی تهران


چندروزی از "تهران" بیرون بودم. بنابراین"نوستالژی تهران" آمده بود به سرا غم
.
.
نوستالژی،مفهومی ست که از آن فراری اند؛گروهی از دوستان نوستالژیکم.وبه تازه گی از رو بسته اند شمشیرشان را برای این مفهوم.البته دقیقن ازجایگاه کسانی،از شرمرض مهلک رهایی یافته.مانند عاشقی، به سبب ترش رویی های یار،ترک یارگفته
باری...
داستان "شازده علیرضاخان صدیق السطنه" که در رکاب"مستوفی الممالک"و"شازده ی فرمانفرما" از قریه های شمیرانات،ده ونک، وسنگفرش میدان حسن آباد به دوراست!! داستان غم تهران است. اگرنسل پدرم نیک به یاد می آورد شهرآرای قدیم، بلوار الیزابت، تخت جمشید‌و فروشگاه کوروش را؛‌‌من نیز به یاد بیاورم نوستالژی آینده ی خود را
منظوراین که ارج بنهم امروز،آن چه که قرار است فردا نوستالژی ام شود: کوچه پس کوچه های ونک، مرکزخرید اسکان؛ کافه ها وکفش های مرغوبش که اولی پس ودومی حین پرسه زدن در خیابان های شهر، سخت به کارمی آیند
خیابان کریم خان.نشر چشمه.کنکاش در کتاب های دیر به دیربه روز شده ی هنری در طبقه ی بالا
درسرمای این روزهای شهر،گوارایی چای داغ "خانه هنرمندان"مصداق ضرب المثل ما ایرانیان است؛هرچیز به فصلش
پس می رویم به سوی خانه ی هنرمندان.اما سر خیابان"ایرانشهر" دفترفنی ایرانشهر کنارنانوایی بربری ست."حاجی" آذری دفترفنی برخلاف سال های پایانی
دهه ی هفتاد، کسب وکارش پراندن مگس های همان نانوایی بغل است.اما دیری نمی گذرد ازروزهایی که دانشجویان وهنرمندانی که سر وکارشان با نقشه کشی وگرافیک وکارتون(کاریکاتور) بود؛ برای عرض اندام یک سوزن جایی نمی گذاشتند. حاجی وهمکارانش ،کارتونیست هارانیک به یاد آورده و احترامشان می گذاردند.به ویژه بچه های گروه"کلاغ سفید"را.وحتی منی که به دلیل تجربه و سن کم جزء کارتونیست های نامدارعصراصلاحات نبودم نیز مشمول این احترام می شدم
خیابان فرهنگ خیز کریم خان که وقتی کتاب فروشی های رود،نی،ثالث،چشمه وبعد ها ویستار رونقی گرفتند،فهمیدیم هم صنفی هاشان درراسته ی جلو دانشگاه هرگزنمی توانستندجای خالی آن ها را پرکنند
ایرانشهر،کوی برفروشان،خانه هنرمندان. که"سیف ا...صمدیان" جشن تجسمی "تصویرسال"اش راهمه ساله درآن برپا می کند. فارغ ازاو وجشنش هرزمان از پرسه زنی ندانی به کجابروی
باغ هنر پذیرای توست ونگارخانه های ممیز،نامی و میرمیران آن چنان هم تنهایت نخواهند گذاشت روبه رویش نگارخانه ی کوچک" اثر" که هفته ی پیش میزبان آثار"صادق تیرافکن" بود. کمی آنسو ترکافه78 وچند پله پایین تر نگارخانه مهروا
خلوتی اوایل شب های پاییزی خیابان های تهران؛خیابان های منطقه 6 شهرداری که مرکزفرهیخته ی شهرمی نامم اش، به ویژه درآدینه شب ها؛این حس غریب خلوتی،وهم عشق است
نمی دانم آیا شما بامن در این وهم همداستانید؟
امیدآن که باشید! دسته کم چندتایی تان.چه که این عشق رانمی توان به اشتراک نگذارد

Sunday, November 9, 2008

نقاش ایتالیایی که شاگرد"رافائل"بود


الکس دل پیرو 3، رئال مادرید صفر
هنگامی که جوانک دماغ درازایتالیایی پیراهن شماره ی10 "روبرتوباجو"ی محبوب ما را در"یووه" به چنگ آورد،چندان دوست داشتنی نمی نمود
پس نگاهی به "میلانی" داشتیم که روبرتوی ما را‌ در خودجای داده بوداما "جوانک"که شیوه ی بازی و منش درون زمینش به روبرتو می مانست؛ما را دوباره به آغوش"بانوی پیر" باز گرداند
اینک او این جاست!جوانک حالا دیگرپیرشده ی ما در 34سالگی اش به "رعدی" می ماند؛برق آسا
در"تورینو"وهم در"مادرید"ارتش پادشاهی اسپانیا به دست یک نقاش ایتالیایی تحقیر شد
آن نقاش کسی نیست به جز اله ساندرو دل پیرو

زنان گربه صفت


خیابانی نیمه فرعی وکمی باریک در مرکز شهر
دردوسوی آن سرتاسر،اتومبیل ها‌ پارک شده اند
وتویی که به ناچاربه دلیل باریک بودن پیاده روها نیز،ازکناراتومبیل ها
دروسط خیابان به سوی مقصد می روی
روبه رو،گربه ای آرام خلاف راستای پیاده رفتنت
با طمأنینه می آید
چندان حواسش به تونیست،یاشاید هست
خلاصه؛می آید
و، هنوزنرسیده به تویی که به وضوح درچشمان درخشانش می درخشی
به همان آرامی
راهش راکج کرده واریب به آن سوی خیابان می رود
.
.
.
گربه راخط بزن
جایش زنی،دختری،دوشیزه ای... بگذار
آیا اونیزهمان کار رانمی کند؟
.
.
این،همه اش نه ازسرترس گربه
بل،ازبدسلیقگی ما مردانی است
که معمولن تا

زنی،دختری،دوشیزه ای... می بینیم

با لبخند وشیطنت "پیشت"اش می کنیم

Friday, October 31, 2008

چسبناکی پرخاش


هنگامی که
پرخاش می کنی
زندگی ات راازدست می دهی
عزیزانت را نیز
یک به یک ازکف ربوده شده می بینیٰ؛
پدرت به کارش می چسبد
مادرت به خواهر بزرگت که چشم وچراغ خانواده است
سوگلی ست
خواهرکوچک تر به خواستگاری باظاهری متشخص
وبرادرت به کودکی های مثله شده اش
[]
پرخاش می کنی
دختری را،معصومی راکه می رفت تا به همسری برگز ینی
به مردان آرام وشکیبا وا می نهی
دخترک راازدست می دهی چون هز ینه ی زندگی مشترک پرداخت ناشدنی ست
چه ، به تو ماه هاست پرداختی نشده
زیرا کاری نداری
کارت راازدست داده ای
هنگامی که پرخاش می کنی
[]
دوستانت یک به یک به همسران جوانشان می چسبند
دوستانی که به برادری به تو چسبیده بودند؛
زمانی که پرخاش نمی کردی
[]
نه! این قرص آرامبخش از آن تو نیست
هیچ مسکنی را تسلای تو یارایش نیست
وهیچ طبیبی کیفش را برای ایستایی این درد باز نمی کند
دردی که پرخاش می کنی
وقتی که پرخاش می کنی

Thursday, October 30, 2008


همواره ازعلاقه مندان ادبیات بوده ام
وکمی بیش تراز"انشاء"های دبیرستانی درتوانم بوداما به دلیل کارکردن درزمینه ی"کارتون وگرافیک" وبعدها کنجکاوی هایم درباره ی مفهوم "دیزاین" ودیزاینربودن،نسبتم با ادبیات تنها همان علاقه مندی بود
تا این که وارد خدمت نظام شدم.بیست وسه ماه ونه روز"سربازی" من آن چنان هم متعارف نبود :دوره ی توپ های ضدهوایی سنگین دیده و به فراخورش در روی تپه های "پردیسان" ازآسمان شهر دفاع می کردم
هنگام این دفاع! ندیدن شکوه چشم اندازپیش رویم کاری بود بس نشدنی
کوهستان برفی"توچال" ودرخشندگی رنگ های طبیعت پیش رو درروزهای تمیز پاییزی، به سبب وزش باد جنوب غربی تهران ؛ باد شهریار
وغروب هااندکی رو به شب که در تاریکی اش برف ها می درخشیده وچراغ های "پلنگ چال،دومین ایست گاه ولنجک، شیرپلا و کلک چال" سوسو می زدند


سر برآرازکوه باآن گاوپیکر گرز
ای نسیم دره ی البرز


باری

دیدن این چشم انداز،‌‌آن"علاقه مندی به ادبیات" رابه چالش کشید واندکی رو به جلو هل داد.این شد تا وسوسه ی نوشتن،نخست از زیبایی کوهستان ودر پی اش نوشتن از حال روزم در خدمت مقدس نظام! به سراغم آمد ونتیجه ای داد درهفت تکه یا اپیزود که نامش را " پراکنده هایی به خواهر" گذاشتم. چون آن ها را برای خواهری می فرستادم که دور زمانی دستی برادبیات داشت.وبعدهاهمان را نیز نشان "علی اشرف درویشیان" دادم
البته بیماری اش مجالی به من نداد
به هر روی امید دارم به اشتراک گذاشتن این پراکنده نویسی ها با شما در آینده خیلی نزدیک

Wednesday, October 29, 2008

و از قرار مرگ پاره سنگی بود، ما نمی دانستیم...




پس از مرگ " اردشير محصص"باید به خلوتگاهی برم و کمی از آسمون آبی اون جا برای آسایش اعصابم استفاده کنم محصص امروز 4آبان در قطعه هنر مندان بهشت زهرا نیویورک ! به خاک سپرده می شه
اون بی تردید پیش قراول ایرانی هنر مرده ای هست به نام کارتون
یا همون چیزی که شما بهش میگین : کاریکاتور.و البته من هم تعلق خاطری دارم به همین هنر مرده
در این مدت در خیلی از جاها برای آقای محصص مطلب نوشته شده. بنابر این کامل تر از مهملات فرضی من ، مطلب های بلندی در ستایشش نوشته شده
ازجمله در نشریه " تندیس" که از سد امیر سقراطی تا هادی حیدری و توکا نیستانی عزیز قلم رقصونی کردن. اما با گذر از این که کم تر کسی به تر از"جواد مجابی" -این پیر مرد رشتی کون لق دنیا - رو می شناسه، شما رو ارجاع می دم‌* به نوشته "توکا نیستانی" که اردشیر حالا دیگر فقید که هرگز معلم نبود، نکته های ارزشمندی به ما یاد داد. به همه ی ما طراحان طنز پرداز مدعی ای که توپ یاد
گیری آن نکته ها در زمین ماست، ببینیم چگونه بازی می کنیم
دوهفته نامه تندیس، شماره ی135/سی مهر1387-رویه ی16*