Friday, October 31, 2008

چسبناکی پرخاش


هنگامی که
پرخاش می کنی
زندگی ات راازدست می دهی
عزیزانت را نیز
یک به یک ازکف ربوده شده می بینیٰ؛
پدرت به کارش می چسبد
مادرت به خواهر بزرگت که چشم وچراغ خانواده است
سوگلی ست
خواهرکوچک تر به خواستگاری باظاهری متشخص
وبرادرت به کودکی های مثله شده اش
[]
پرخاش می کنی
دختری را،معصومی راکه می رفت تا به همسری برگز ینی
به مردان آرام وشکیبا وا می نهی
دخترک راازدست می دهی چون هز ینه ی زندگی مشترک پرداخت ناشدنی ست
چه ، به تو ماه هاست پرداختی نشده
زیرا کاری نداری
کارت راازدست داده ای
هنگامی که پرخاش می کنی
[]
دوستانت یک به یک به همسران جوانشان می چسبند
دوستانی که به برادری به تو چسبیده بودند؛
زمانی که پرخاش نمی کردی
[]
نه! این قرص آرامبخش از آن تو نیست
هیچ مسکنی را تسلای تو یارایش نیست
وهیچ طبیبی کیفش را برای ایستایی این درد باز نمی کند
دردی که پرخاش می کنی
وقتی که پرخاش می کنی

Thursday, October 30, 2008


همواره ازعلاقه مندان ادبیات بوده ام
وکمی بیش تراز"انشاء"های دبیرستانی درتوانم بوداما به دلیل کارکردن درزمینه ی"کارتون وگرافیک" وبعدها کنجکاوی هایم درباره ی مفهوم "دیزاین" ودیزاینربودن،نسبتم با ادبیات تنها همان علاقه مندی بود
تا این که وارد خدمت نظام شدم.بیست وسه ماه ونه روز"سربازی" من آن چنان هم متعارف نبود :دوره ی توپ های ضدهوایی سنگین دیده و به فراخورش در روی تپه های "پردیسان" ازآسمان شهر دفاع می کردم
هنگام این دفاع! ندیدن شکوه چشم اندازپیش رویم کاری بود بس نشدنی
کوهستان برفی"توچال" ودرخشندگی رنگ های طبیعت پیش رو درروزهای تمیز پاییزی، به سبب وزش باد جنوب غربی تهران ؛ باد شهریار
وغروب هااندکی رو به شب که در تاریکی اش برف ها می درخشیده وچراغ های "پلنگ چال،دومین ایست گاه ولنجک، شیرپلا و کلک چال" سوسو می زدند


سر برآرازکوه باآن گاوپیکر گرز
ای نسیم دره ی البرز


باری

دیدن این چشم انداز،‌‌آن"علاقه مندی به ادبیات" رابه چالش کشید واندکی رو به جلو هل داد.این شد تا وسوسه ی نوشتن،نخست از زیبایی کوهستان ودر پی اش نوشتن از حال روزم در خدمت مقدس نظام! به سراغم آمد ونتیجه ای داد درهفت تکه یا اپیزود که نامش را " پراکنده هایی به خواهر" گذاشتم. چون آن ها را برای خواهری می فرستادم که دور زمانی دستی برادبیات داشت.وبعدهاهمان را نیز نشان "علی اشرف درویشیان" دادم
البته بیماری اش مجالی به من نداد
به هر روی امید دارم به اشتراک گذاشتن این پراکنده نویسی ها با شما در آینده خیلی نزدیک

Wednesday, October 29, 2008

و از قرار مرگ پاره سنگی بود، ما نمی دانستیم...




پس از مرگ " اردشير محصص"باید به خلوتگاهی برم و کمی از آسمون آبی اون جا برای آسایش اعصابم استفاده کنم محصص امروز 4آبان در قطعه هنر مندان بهشت زهرا نیویورک ! به خاک سپرده می شه
اون بی تردید پیش قراول ایرانی هنر مرده ای هست به نام کارتون
یا همون چیزی که شما بهش میگین : کاریکاتور.و البته من هم تعلق خاطری دارم به همین هنر مرده
در این مدت در خیلی از جاها برای آقای محصص مطلب نوشته شده. بنابر این کامل تر از مهملات فرضی من ، مطلب های بلندی در ستایشش نوشته شده
ازجمله در نشریه " تندیس" که از سد امیر سقراطی تا هادی حیدری و توکا نیستانی عزیز قلم رقصونی کردن. اما با گذر از این که کم تر کسی به تر از"جواد مجابی" -این پیر مرد رشتی کون لق دنیا - رو می شناسه، شما رو ارجاع می دم‌* به نوشته "توکا نیستانی" که اردشیر حالا دیگر فقید که هرگز معلم نبود، نکته های ارزشمندی به ما یاد داد. به همه ی ما طراحان طنز پرداز مدعی ای که توپ یاد
گیری آن نکته ها در زمین ماست، ببینیم چگونه بازی می کنیم
دوهفته نامه تندیس، شماره ی135/سی مهر1387-رویه ی16*