Friday, April 10, 2009

نوروزطهران


نوروز, ترون بهترین جای ایرانه
بد به حال شما که ازاین شهرعزیزبیرون رفتید وخوش به "هال" من که وقتی باد دامن توچال را بالا می زند؛آن چه که باید می دیدم را می بینم
اگردرمرکزشهرمی بودید,فاصله ی سیزده کیلومتری به یک متری کاهش می یافت
این تصویررا مجسم کنید درذهن: سرتان پایین است درمرکزشهر,جایی مثل میدان پهلوی یا همان ولیعصر.مثلن درحال بستن بند کفشتان هستید.باد که ازبامداد بنای وزیدن گذاشته,موهای داشته یا نداشته تان راآشفته کرده است.ناگهان سنگینی حضورکسی رابالای سرتان حس می کنید.ازتمرکزروی بند کفش کمی بیرون آمده ومتوجه آن حضورمی شوید؛ ساق پای دلربای زنی را می بینید.وهمان طورسرتان را بالا آورده وهمزمانش مبهوت شکوه آن زن می شوید.وهنگامی که لبخند دلفریبش را پیشکش می کند؛دیگردیوانه
آری برادرنفهم! نوروزطهران اینچنین است

ظهر داغ امرداد؟

ظهر داغ امرداد
وه که چه وعده ی زیبایست برای بازگشتن به زندگی
به خاستگاه,به اصالت, به آباء و نیای اندیشه
به هرم بدن زن
.
.
.
اما اگر پای روزگار وعده ام رااز سر دوستی
لگدی زند به جلو؛
بامداد اردیبهشت هم
!!هنگامی ست

Thursday, January 15, 2009

!زندگی ی با تنوع، زندگی با تهوع


ـ کسلی ی بیدارشدن درلنگ ظهر
ـ خستگی ی ناشی ازپیاده روی های طولانی
با کفشی که خریدی
ارزان قیمت ازخیابان سلسبیل
ـ قضای حاجت حاد
جامد یا مایع بودنش(چندان مهم نیست)،به انتخاب تو
ـ خارش شدید کشاله ی ران
درایستگاه مترو،هنگامی که بانوان روبه روی ات هستند منتظرآن یکی قطار
ـ حسرت دیدن یک درخت
هنگامی که شهادت می دهد بزرگراه برردشدن ازلابه لای مبلمان تو
ـ طنین کمانچه ی بی وقفه ی شکمت
حین پرکردن فرم استخدام درشرکتی درشمال شهر
که آن سوی میزش نشسته است منشی ای لوند وجذاب
ـ وخوردن یک تی تاپ
به ازای وعده های ناهاروشام
برای کشیدن نخی سیگار
.ـ نخوابیدن تا صبح فرداوابترماندن یاری یارت؛ دیازپام
.

.
.

!!این ها همه چیزی نیست به جزتنوع زندگی