من به یک تعبیرازبچه های خالص تهرانم.عکس هایی ازپنج پشت پدران من هست که همه تهرانی بوده اند... خودم زاده ی راسته ی خیابان ری و کوچه آصف هستم
می دانید که درادبیات فارسی این شهرخیلی بدنام است.شهرستانی ها به شهرهایشان تعصب دارند وحاضرنیستند سرمویی ازآن، به خصوص ازسوی اهالی دیگرشهرها، بد بشنوند؛ مشهدی وفارسی وکرمانشاهی وتبریزی و رشتی وحتا باستانی پاریزی نوشته بود که بهترین زن دنیا کرمانی است.اما تهران را همه می زنند توی سرش و همه اظهار نارضایتی می کنند که گیراین شهرافتاده اند. با تمام این احوال همه آن ها فقط می توانند در تهران زندگی کنند. تهران مادر بسیارشکیبا ومهربانی است که تمام این بدخلقی ها را تحمل می کند و ازکسی هم طلب کار نیست.من حماسه این شهررا که مهم ترین اتفاقات تاریخ معاصرایران درآن افتاده وطی سه چهارقرن به مثابه قلب ایران می تپد، سروده ام
م.ع سپانلو
.
.
.
بیست و یک بهمن شبش گذشت و تا 3 بامداد کتابی می خواندم. انگارکه جرقه ای دست کم طاقتم را سوزانده و ناگاه کتاب بسته شده باشد
آن جرقه، آتش ویا هرچه بنامید گرمم کرد تا ساعتی پس ازآن که حالا باشد بیدارباشم ومشغول گفتن باشما
می دانید که درادبیات فارسی این شهرخیلی بدنام است.شهرستانی ها به شهرهایشان تعصب دارند وحاضرنیستند سرمویی ازآن، به خصوص ازسوی اهالی دیگرشهرها، بد بشنوند؛ مشهدی وفارسی وکرمانشاهی وتبریزی و رشتی وحتا باستانی پاریزی نوشته بود که بهترین زن دنیا کرمانی است.اما تهران را همه می زنند توی سرش و همه اظهار نارضایتی می کنند که گیراین شهرافتاده اند. با تمام این احوال همه آن ها فقط می توانند در تهران زندگی کنند. تهران مادر بسیارشکیبا ومهربانی است که تمام این بدخلقی ها را تحمل می کند و ازکسی هم طلب کار نیست.من حماسه این شهررا که مهم ترین اتفاقات تاریخ معاصرایران درآن افتاده وطی سه چهارقرن به مثابه قلب ایران می تپد، سروده ام
م.ع سپانلو
.
.
.
بیست و یک بهمن شبش گذشت و تا 3 بامداد کتابی می خواندم. انگارکه جرقه ای دست کم طاقتم را سوزانده و ناگاه کتاب بسته شده باشد
آن جرقه، آتش ویا هرچه بنامید گرمم کرد تا ساعتی پس ازآن که حالا باشد بیدارباشم ومشغول گفتن باشما
کتاب را بستم. در، قهوه جوش روگازی ایتالیایی- اگرحرف مرا به حساب ژست روشنفکری نگذارید- قهوه ای را مهیای فنجان لعابی لاجوردی کرده که همیشه ازکوچه ذغالی ها ی بازارتجریش می خریدم. کنار پنجره ی بی برف اما سرد زمستانی سیگارم را آتش زدم؛ کتاب دیگری درذهنم گشوده شده است
کتاب قصه های" تهران بانو" این مادربزرگ دویست واندی ساله ی ما، که نمی دانم قصه ی فرداشبش چند کلاغ شهید روی دست مان خواهد گذاشت؟ چند جنازه ای که به خانه ها شان نمی رسند؟
نمی دانم اول قصه ی فرداشب کدام یکی خواهد بود، کدام یکی نخواهد بود؟ نمی دانم خدا درآغاز قصه ی
فرداهمانند دادستان سابق شهربه مرخصی خواهد رفت؟
نمی دانم اول قصه ی فرداشب کدام یکی خواهد بود، کدام یکی نخواهد بود؟ نمی دانم خدا درآغاز قصه ی
فرداهمانند دادستان سابق شهربه مرخصی خواهد رفت؟
سی ویک سال پیش چنین روزی روزشکست دشمن، روز پیروزی ما، روزنجات میهن بود22بهمن امروزاست. امید آن که دشمنی سرآسیمه ازپله های اضطراری قصه های مادربزرگ پایین نیاید.چه که باید هماره از«دوست» و« پند» بگوید. واژگانی که تاریخ نگاران این روزها را کارنمی آید
اما ای کاش به کارشان می آمد پند دوستی ی قصه های مادربزرگ.هم اوکه برای آرامش شبانگاهی مان داستان
اما ای کاش به کارشان می آمد پند دوستی ی قصه های مادربزرگ.هم اوکه برای آرامش شبانگاهی مان داستان
می گوید. پس درجنگل داستان هایش حیوانی چنین ترسناک نمی گنجاند؛ ترسناک مثل خرس.ترسناک مانند اژدها.چندی پیش شبی پرسید ما را که ازکدام ها می ترسیم؟ گفتیم ما که نوه های کوچکتریم «یک» حیوان که عقاب باشد را ندیده ایم. اما « دو» حیوان را دیده ایم که خرس باشد درآن سوی برفی وسرد کوهستان توچال.واژدها باشد درمجموعه ها ی تله ویزیونی خاوردور
قصه ی چندی پیش، زود آغاز وهمزمان شد با بازی بزرگ. و فوتبالدوستی عذری نیست برگناه بی توجهی به مادربزرگ. پس پیرزن تنبیه مان کرد با گنجاندن آن دو حیوان درداستان. این شد تا پیروزی ما همراه گشت با شکست استقلال ما« دو بریک» ،ازآن خرس وازآن اژدها
امروز روزمیهن است. دیشب فرصتی دست داد تا به خانواده درخلوت حاشیه ی شهرملحق شوم. آن هم پس ازمدتی بلند،همراه با شوقی صدچندان. اما چه کنم تاریخ مستند وخاطره هایی ازسه پشت من هست که همه تهرانی بوده اند. منی که آهنگ وجودم با تپش قلب ایران به ضرب می افتد.همان جا که مهم ترین رویدادهای تاریخ معاصراین میهن درآن افتاده است

0 comments:
Post a Comment