Saturday, February 13, 2010

گم و پیداکردن

درنیمروزی به فروشگاه نشر چشمه زیر پل نادرشاه(یا کریمخان) سری زدم تا کتابی تاریخی راکه برایم کنارگذاشته بودند؛ بخرم.هنگام خریدن توجه ام رفت به سوی صحبت خانمی با" آقای حقیقت"(یکی ازمسولان فروشگاه).قفسه ی تاریخ نشرچشمه را به حال خود وانهادم و به چهره ی آن خانم نگاه کردم.آشنا بود.وهردو با هم و به هم سلام کردیم. سلامی که درآن این جمله پنهان با آشکار بود:إ... تو همونی که چند باردیدمت!؟
زمانی که درانتشاراتی کار می کردم،دوبارآن خانم را دیده وهمکلامش شده بودم. گذشت تا این که کاردرانتشارات را ترک گفتم تا درعصریک روزپاییزی و سرد درخانه هنرمندان هنگامی که با "روزبه صدرآرا" نشسته بودیم که او بازاز چپ مدرن و "لویی آلتوسر"ش بگوید! -پشت میز کناری- همین خانم رادیده وآن جا هم چنین سلامی دادوستد شده بود
برگردیم به ماجرا
در چشمان خسته، کم نور و بی تفاوت او که گذشته ای احتمالن شلوغ را با خود همراه داشت؛ کنجکاوی آرامی را دیدم.او مشغول خداحافظی با کارمندان نشرچشمه بود و من هم اسکناس های بی ریخت اما نو را رهسپار دست صندوقدارمی کردم.یک آن خوشحال شدم که پایان کارهردومان در"چشمه" همزمان است وبه احتمال می توانم در بیرون فروشگاه همکلامش شوم .اما ظاهر شدن ناگهانی ی خروس بی محل نیمروز درمعیت مشتری درجلوی صندوق باعث طول کشیدن کارو گم کردن دخترک درازدحام زیر پل کریمخان شد
شاید شانس آشنایی ی خوبی را ازدست داده باشم. شاید هم آشنایی با اوخطری بود که ازبیخ گوشم گذشت! این را
نمی دانم. اما آن را می دانم که از کنجکاو شدن نسبت به انسانی والبته پاسخ به آن کنجکاوی،همیشه لذت برده ام

2 comments:

arishka said...

midooni chegad oomadamo up naboodi.
ba comentai k vasat gozashtam fek mikardam khabar midi....

b har hal az in k baz minevisi'o baz forsate zendegi dari khoshhalam

dooset daram ziad

vase oon posti k ba tavallode man mahshoor shod, mamnoon

arishka said...

baazam qeibet zad k naaqolaa!