Monday, August 30, 2010

اساس سرگردانی

!اساس بکش،اساس کش

از«اساس» بکش

چون یهودی سرگردان شوق تبعید را به نقطه ای خوش آب وهوا 

:به  چه چه بلبل با لهجه ی مازندرانی

چه چه داداش-

آه..ای آدولف عزیز!تا نمرده ای هنوز یادی بکنم از

توکه نیستی اماخدایت که هست

سردبود زمستان آلمان

به یهودی گفتی: تو این جا نمان

شومینه ات، اسمی شاهنشاهی بود

کوره، را نوشت به جایش خاخام ثبت احوال

یهودی ی گرم،سرگردان می شود

من حیران

که چه رازی ست دراین تبعید بی زمان!؟


Saturday, August 28, 2010

برای من می تواند روزخوبی باشد؛ بیدارشدن درصبح محله ی قدیمی ی شهرورفتن پی خرید نان سنگک تاصبحانه کامل شود با این نان عزیزدرکنار گردووپنیری که ازآذربایجان آمده است
در فرعی که می پیچم آن سوی خیابان را به این سوترجیح می دهم.این روزهاتهران دوباره گرم است وهوای خرماپزانی که ازجنوب میهمان شهر شده،باعث می شود تصمیم به رفتن به سایه ی آن سوی خیابان تصمیم به فتح بهشت باشد
هنوزدر پیاده رو زیرسایه ی ساختمان هایی،یکی پانزده وآن دیگری پنجاه ساله جاخوش نکرده ام که اتومبیل «رنو 5»ی ازروبه رویم تقریبن آرام می آید.راننده اش دختربزرگسالی ست که وقتی فرمان«رنو5»-معروف به رنوی تهران29-باب دستان بانوان دهه ی شصتی ی تازه استقلال یافته شد،شاید هنوز به دبستان هم نمی رفت
ازجلو-عقب کردن رنو باصدای قژ-قژاش زیرآفتاب داغ، مفهوم برشته شدن! تمام شدن روغن ترمز! وخلاصه بوی پارک کردن می آید
چهره ی دختر هرچند جذب کننده اما دورها آوای عشقبازی خمیرنان است با سنگریزه های کوره که مرامی خواند.بنابراین درام کشمکش میان شکم وبخش زیرین شکم به تراژدی «پیچش» معده ی ناشتا هماهنگ با«پیچیدن»من درفرعی ها؛پیوند می خورد
خانمی  تراول چک 50000هزارتومانی را برای خرید یک نان درهوا تاب می دهد.شاطرمانده حیران که 49800 تومان برخلاف مدل این روزها همیشه هم پول کمی نیست
زن،مستآصل است.وبا بی قیدی هرگزبه موهبت نزدیکی نانوایی به خانه ی رسمی رییس دولت چون نزدیکی میوه فروشی به خانه ی شخصی ایشان،ونتیجه شان فکرنمی کند.او بی توجه به توجه دولت برای فراهم سازی شرایط دسترسی به ارزاق عمومی-درحرکتی 
بی شرمانه-انگار برای خرید درکشور(!) زیمباوه باخود پول حمل می کند.همچنان تراول به دست درمانده به نظر می رسد.وشاید فکر می کند درمیهمانی یک ماهه خداوند،این چه بساطی است که نانوایی ی همیشه شلوغ،49800تومان ناقابل دردخل ندارد.من شاید فکر می کنم که اصلن اواین جا چه می کند!؟ مگردرمیهمانی خداوند شرکت نمی کند!؟چهره اش که نشانی ندارد اما شاید چون من مصرف کننده ی دارویی ست که بااستفاده از دود،«ریه» را گندزدایی می کند
از نانوای بیرون می آیم.همان فرعی هارا یکی یکی برمی گردم.باآماده کردن شرایط ابتلا به زخم معده برای حفظ دین وایمان عابران؛تکه نانی نمی خورم.ورفته رفته به نقطه ی عزیمت اولیه-رفتن به آن سوی خیابان-می رسم
چهره ای آشنامی بینم
بله. البته!همان راننده ی رنو5!که حالا دیگراز رنوی پارک شده اش سرانجام/بالاخره/دست آخر پیاده می شود بااتکا به نفس
ومرا ناگزیر به یادشوخی با دکارت فیلسوف می اندازد: من پارک می کنم،پس هستم

فلسفه ی خروج

خوانش ژیژک از دیالکتیک هگل
ماراچه کاری ست به جزکار گل؟
اخراج وخروج تفاوت می کنند مگر
درساحت مقدس پارگی  ی
مخرج من
 پاره می شود
تو به افلاک می رسی
صحبت از مخرج مشترک؛ این شکاف است یا ترک؟
دردیالکتیک هگل به خوانش ژیژک؟

Tuesday, August 10, 2010

لیس بزن به آنس
باتوام!دوست عزیز،آقای فوق لیسانس
لیس به
زن
بساز
تصویرزندگی ات را با فارسی وان
بساز با عشوه های شهرستانی
دختری که وام گرفته ای
پلک سیاهش را از شب شبق عشیره های عرب
باسن اش را
از سامبای آمریکای لاتین
سرهمش کردی در ولایتتان و
درمیان راه جنوب به تهران
زیاد کشیدی
دستی برسر و گوش لهجه اش
پس این توهم است
که فقط با "11"شدن پلاک لگن زهواردررفته ات
به تهران رسیده باشی