Friday, January 29, 2010

درستایش کافه‌نشینی

این که چرا ما طبقه‌‌ی دوستدار فرهنگ که بیشترمان از فرهیخته و روشنفکر خطاب قرار گرفتن سرمست هم می‌شویم؛ از کارهایی که جلوه‌ی بیرونی فرهنگ‌دوستی‌ مان است دوری ریاکارانه‌ای می‌کنیم، من نمی دانم؟
مثلن: با این‌که دلمان برای کافه رفتن غنج می‌زند ویا ساده‌تر، اصلن دوست داریم به کافه برویم در پاسخ پیشنهاد به کافه رفتن از
سوی یک دوست،می‌گوییم:" بابا! دوره‌ی‌ کافه‌نشینی ما دیگه تموم شده." و جمله‌هایی ازاین دست. خب،این‌که کسی در گذشته به کافه‌های شهر سری می زده و حالا دیگر علاقه به چنین کاری ندارد قابل فهم است اما از چنان جمله‌هایی نه عطر حقیقت که بوی غرور به مشام می رسد.توجه‌کنید‍! ترجمه ساده ترش می‌شود:" ببین فلانی! این ژست روشنفکری(کافه‌نشینی) دیگه ازمن گذشته،چون روشنفکرواقعی شدم.حالیته!"خلاصه روشن است که این جمله به ژست و ادا نزدیک‌تر است
اما من همچنان ادا در نیاوردن وبه کافه رفتن را دوست دارم.سال‌هاست که به کافه می روم چه آن ‌که هوس ‌می‌کنم‌ آن‌جا طراحی کنم چه
بی دلیل خاص ویا برای دیدن یک دوست
آخرین باری که به کافه رفتم دیشب بود و برای دیدن یک دوست.آن هم خواهرم بود که شب تولدش را با یک دوست خوب دیگر - سه‌ نفری-جش گرفتیم.
حیف شدکه آن‌قدر پول نداشتم تا هدیه‌ی مناسب‌ تری برایش بخرم.اما به‌ هرروی شب خوبی بود بسیار سرد در کافه‌ی دوست‌داشتنی"کا" درخیابان ایرانشهر.جای دنجی که تازه پا گرفته وبرای آن‌هایی که از کافه"خانه‌هنرمندان"خسته‌ شده و همان دور و بربه دنبال جای دیگری می‌گردند؛گزینه‌ی مناسبی‌ست.