Monday, September 13, 2010

یازده سپتامبر؛برما/باما



9/11این روزها درسالروزش دوباره به«یازده سپتامبر»فکرمی کنم.ونه البته به

«9/11»

دقیقن خوانش غربی ست ازآن چه در یازده سپتامبردوهزارویک میلادی روی داد.واین خوانش از جرج بوش و ژورنالیست های جو زده ی«لوموند»فرانسه رادربرمی گیرد تا «مایکل مور»-کارگردان پوپولیست وبه ظاهرمخالف خوان-آمریکایی.«9/11»روایت همه ی آن هاست.چون مایکل مورهم بازتولید رواداری ی عوامفریبانه ی همان سیستم است

به باورمن جرج بوش پسر،درگفتن آن جمله ی معروف که یاباماهستید یابرما-حتااگرخود نفهمیده باشد-حرف درستی زده است

چون جهان«با»یازده سپتامبر(نه پس از یازده سپتامبر)به دو پاره بخش می شود؛پاره ای با رهبری آمریکایی(باما) و

پاره ای«مستقل»(برما).واگرواژه ی«بی»رابه جای «بر» بگذاریم شاید گویاتر؛«بی»آمریکا

به گمان من آن کسانی که بااندیشیدن سروکار دارند در اردوگاه«بی آمریکا»قرارمی گیرند.چون مستقل هستند.و القاعده،طالبان ودرمفهومی کلی تر«بنیادگرایی اسلامی»دراردوی آمریکایی ست.درهمان جایی قرارمی گیرد که جرج واکر بوش برای بیانش ازعبارت«باما»استفاده می کند(نگاه کنید به تصویرپایین تر). پس11سپتامبراصولن دراردو یا جهان آمریکایی تعریف می شود ومفهوم پیدامی کند

البته این هشدار لازم است که منظورم ازدرکنارهم قرارگیری بنیادگرایی اسلامی و اردوی آمریکایی،اعتقاد ویااشاره به توهم توطئه نیست.بحث من نقطه ی تلاقی ای باشایعه هایی ازاین دست ندارد که:دولت آمریکا میدونسته/باکمک اسراییل روی داده/کارمندهای یهودی همه رفته بودن11به در/طالبان رو آمریکایی ها ساختن و«اسامه»شبها توی دفتربیضی ی کاخ سفید می خوابه

بحث من دقیقن بیرون از گزاره های بالا،بااین مفهوم کار داردکه آن چه دریازدهم سپتامبردوهزارویک روی داد،تقابل دهشتناک دوجهان متضاد نبوده.بلکه درون یک سیستم یا نظم تآیید و تثبیت شده ی جهانی حفره یا بهتربگوم «فقدانی» به وجود آمده که راه فهم وسپس

حل اش بازتعریف ویانقد همون نظم جهانی است

Monday, August 30, 2010

اساس سرگردانی

!اساس بکش،اساس کش

از«اساس» بکش

چون یهودی سرگردان شوق تبعید را به نقطه ای خوش آب وهوا 

:به  چه چه بلبل با لهجه ی مازندرانی

چه چه داداش-

آه..ای آدولف عزیز!تا نمرده ای هنوز یادی بکنم از

توکه نیستی اماخدایت که هست

سردبود زمستان آلمان

به یهودی گفتی: تو این جا نمان

شومینه ات، اسمی شاهنشاهی بود

کوره، را نوشت به جایش خاخام ثبت احوال

یهودی ی گرم،سرگردان می شود

من حیران

که چه رازی ست دراین تبعید بی زمان!؟


Saturday, August 28, 2010

برای من می تواند روزخوبی باشد؛ بیدارشدن درصبح محله ی قدیمی ی شهرورفتن پی خرید نان سنگک تاصبحانه کامل شود با این نان عزیزدرکنار گردووپنیری که ازآذربایجان آمده است
در فرعی که می پیچم آن سوی خیابان را به این سوترجیح می دهم.این روزهاتهران دوباره گرم است وهوای خرماپزانی که ازجنوب میهمان شهر شده،باعث می شود تصمیم به رفتن به سایه ی آن سوی خیابان تصمیم به فتح بهشت باشد
هنوزدر پیاده رو زیرسایه ی ساختمان هایی،یکی پانزده وآن دیگری پنجاه ساله جاخوش نکرده ام که اتومبیل «رنو 5»ی ازروبه رویم تقریبن آرام می آید.راننده اش دختربزرگسالی ست که وقتی فرمان«رنو5»-معروف به رنوی تهران29-باب دستان بانوان دهه ی شصتی ی تازه استقلال یافته شد،شاید هنوز به دبستان هم نمی رفت
ازجلو-عقب کردن رنو باصدای قژ-قژاش زیرآفتاب داغ، مفهوم برشته شدن! تمام شدن روغن ترمز! وخلاصه بوی پارک کردن می آید
چهره ی دختر هرچند جذب کننده اما دورها آوای عشقبازی خمیرنان است با سنگریزه های کوره که مرامی خواند.بنابراین درام کشمکش میان شکم وبخش زیرین شکم به تراژدی «پیچش» معده ی ناشتا هماهنگ با«پیچیدن»من درفرعی ها؛پیوند می خورد
خانمی  تراول چک 50000هزارتومانی را برای خرید یک نان درهوا تاب می دهد.شاطرمانده حیران که 49800 تومان برخلاف مدل این روزها همیشه هم پول کمی نیست
زن،مستآصل است.وبا بی قیدی هرگزبه موهبت نزدیکی نانوایی به خانه ی رسمی رییس دولت چون نزدیکی میوه فروشی به خانه ی شخصی ایشان،ونتیجه شان فکرنمی کند.او بی توجه به توجه دولت برای فراهم سازی شرایط دسترسی به ارزاق عمومی-درحرکتی 
بی شرمانه-انگار برای خرید درکشور(!) زیمباوه باخود پول حمل می کند.همچنان تراول به دست درمانده به نظر می رسد.وشاید فکر می کند درمیهمانی یک ماهه خداوند،این چه بساطی است که نانوایی ی همیشه شلوغ،49800تومان ناقابل دردخل ندارد.من شاید فکر می کنم که اصلن اواین جا چه می کند!؟ مگردرمیهمانی خداوند شرکت نمی کند!؟چهره اش که نشانی ندارد اما شاید چون من مصرف کننده ی دارویی ست که بااستفاده از دود،«ریه» را گندزدایی می کند
از نانوای بیرون می آیم.همان فرعی هارا یکی یکی برمی گردم.باآماده کردن شرایط ابتلا به زخم معده برای حفظ دین وایمان عابران؛تکه نانی نمی خورم.ورفته رفته به نقطه ی عزیمت اولیه-رفتن به آن سوی خیابان-می رسم
چهره ای آشنامی بینم
بله. البته!همان راننده ی رنو5!که حالا دیگراز رنوی پارک شده اش سرانجام/بالاخره/دست آخر پیاده می شود بااتکا به نفس
ومرا ناگزیر به یادشوخی با دکارت فیلسوف می اندازد: من پارک می کنم،پس هستم

فلسفه ی خروج

خوانش ژیژک از دیالکتیک هگل
ماراچه کاری ست به جزکار گل؟
اخراج وخروج تفاوت می کنند مگر
درساحت مقدس پارگی  ی
مخرج من
 پاره می شود
تو به افلاک می رسی
صحبت از مخرج مشترک؛ این شکاف است یا ترک؟
دردیالکتیک هگل به خوانش ژیژک؟

Tuesday, August 10, 2010

لیس بزن به آنس
باتوام!دوست عزیز،آقای فوق لیسانس
لیس به
زن
بساز
تصویرزندگی ات را با فارسی وان
بساز با عشوه های شهرستانی
دختری که وام گرفته ای
پلک سیاهش را از شب شبق عشیره های عرب
باسن اش را
از سامبای آمریکای لاتین
سرهمش کردی در ولایتتان و
درمیان راه جنوب به تهران
زیاد کشیدی
دستی برسر و گوش لهجه اش
پس این توهم است
که فقط با "11"شدن پلاک لگن زهواردررفته ات
به تهران رسیده باشی

Saturday, July 17, 2010

توکای معمولی

توکا نیستانی از ایران رفت! فعلن من هم به همین اندازه که شما از این جمله فهمیدین می دونم
توکا نیستانی انسانی بسیار معمولیه به باور من.و معمولی یعنی بسیار جالب.چون در این مملکت معمولی بودن کار سختیه
درفرهنگ مایی که احساس نزدیکی ای داریم به هنروروشن اندیشی؛معمولی بودن صفتی است تنفرانگیز که البته با پذیرش ریاکارانه ی آن،می کوشیم معمولی نباشیم
و آقای نیستانی دسته کم در برخوردهاش با من این معمولی بودن را-هنرمندانه-نشانم داد.شاید این ادای احترام به توکا،دیگرانی را که در صنف ناموجود کارتونیست ها باهم عضوهستیم؛خوش نیاید. اما این جا بنایم این است که از دوستی که پاره وقت هایش رابا من به اشتراک گذاشت؛به نیکی یادی کرده باشم.پیشکسوت همچنان فعالی که پس از گپ با او احساس می کنم کارتونیست با تجربه تری ام

Monday, July 5, 2010

امید به بازگشت به روی زمین

ای لک لک و سالار ده! آخرجوابی بازده ..... درقعر رفتی یا شدی در آسمان
در آسمان
.
.
.
دیگر نمی شد دوری را بیش از این تاب آوردن
به من چه گرفتارم. به من چه روی خوشی برای کسی ندارم. به من چه این روزها انزوا را ترجیح می دهم .به من چه...که دروغ می گویم, منی که هرگز انزوا را ترجیح نمی دهم

Saturday, February 13, 2010

گم و پیداکردن

درنیمروزی به فروشگاه نشر چشمه زیر پل نادرشاه(یا کریمخان) سری زدم تا کتابی تاریخی راکه برایم کنارگذاشته بودند؛ بخرم.هنگام خریدن توجه ام رفت به سوی صحبت خانمی با" آقای حقیقت"(یکی ازمسولان فروشگاه).قفسه ی تاریخ نشرچشمه را به حال خود وانهادم و به چهره ی آن خانم نگاه کردم.آشنا بود.وهردو با هم و به هم سلام کردیم. سلامی که درآن این جمله پنهان با آشکار بود:إ... تو همونی که چند باردیدمت!؟
زمانی که درانتشاراتی کار می کردم،دوبارآن خانم را دیده وهمکلامش شده بودم. گذشت تا این که کاردرانتشارات را ترک گفتم تا درعصریک روزپاییزی و سرد درخانه هنرمندان هنگامی که با "روزبه صدرآرا" نشسته بودیم که او بازاز چپ مدرن و "لویی آلتوسر"ش بگوید! -پشت میز کناری- همین خانم رادیده وآن جا هم چنین سلامی دادوستد شده بود
برگردیم به ماجرا
در چشمان خسته، کم نور و بی تفاوت او که گذشته ای احتمالن شلوغ را با خود همراه داشت؛ کنجکاوی آرامی را دیدم.او مشغول خداحافظی با کارمندان نشرچشمه بود و من هم اسکناس های بی ریخت اما نو را رهسپار دست صندوقدارمی کردم.یک آن خوشحال شدم که پایان کارهردومان در"چشمه" همزمان است وبه احتمال می توانم در بیرون فروشگاه همکلامش شوم .اما ظاهر شدن ناگهانی ی خروس بی محل نیمروز درمعیت مشتری درجلوی صندوق باعث طول کشیدن کارو گم کردن دخترک درازدحام زیر پل کریمخان شد
شاید شانس آشنایی ی خوبی را ازدست داده باشم. شاید هم آشنایی با اوخطری بود که ازبیخ گوشم گذشت! این را
نمی دانم. اما آن را می دانم که از کنجکاو شدن نسبت به انسانی والبته پاسخ به آن کنجکاوی،همیشه لذت برده ام

دشمن، میهن در بیست دو بهمن

من به یک تعبیرازبچه های خالص تهرانم.عکس هایی ازپنج پشت پدران من هست که همه تهرانی بوده اند... خودم زاده ی راسته ی خیابان ری و کوچه آصف هستم
می دانید که درادبیات فارسی این شهرخیلی بدنام است.شهرستانی ها به شهرهایشان تعصب دارند وحاضرنیستند سرمویی ازآن، به خصوص ازسوی اهالی دیگرشهرها، بد بشنوند؛ مشهدی وفارسی وکرمانشاهی وتبریزی و رشتی وحتا باستانی پاریزی نوشته بود که بهترین زن دنیا کرمانی است.اما تهران را همه می زنند توی سرش و همه اظهار نارضایتی می کنند که گیراین شهرافتاده اند. با تمام این احوال همه آن ها فقط می توانند در تهران زندگی کنند. تهران مادر بسیارشکیبا ومهربانی است که تمام این بدخلقی ها را تحمل می کند و ازکسی هم طلب کار نیست.من حماسه این شهررا که مهم ترین اتفاقات تاریخ معاصرایران درآن افتاده وطی سه چهارقرن به مثابه قلب ایران می تپد، سروده ام
م.ع سپانلو
.
.
.
بیست و یک بهمن شبش گذشت و تا 3 بامداد کتابی می خواندم. انگارکه جرقه ای دست کم طاقتم را سوزانده و ناگاه کتاب بسته شده باشد
آن جرقه، آتش ویا هرچه بنامید گرمم کرد تا ساعتی پس ازآن که حالا باشد بیدارباشم ومشغول گفتن باشما
کتاب را بستم. در، قهوه جوش روگازی ایتالیایی- اگرحرف مرا به حساب ژست روشنفکری نگذارید- قهوه ای را مهیای فنجان لعابی لاجوردی کرده که همیشه ازکوچه ذغالی ها ی بازارتجریش می خریدم. کنار پنجره ی بی برف اما سرد زمستانی سیگارم را آتش زدم؛ کتاب دیگری درذهنم گشوده شده است
کتاب قصه های" تهران بانو" این مادربزرگ دویست واندی ساله ی ما، که نمی دانم قصه ی فرداشبش چند کلاغ شهید روی دست مان خواهد گذاشت؟ چند جنازه ای که به خانه ها شان نمی رسند؟
نمی دانم اول قصه ی فرداشب کدام یکی خواهد بود، کدام یکی نخواهد بود؟ نمی دانم خدا درآغاز قصه ی
فرداهمانند دادستان سابق شهربه مرخصی خواهد رفت؟
سی ویک سال پیش چنین روزی روزشکست دشمن، روز پیروزی ما، روزنجات میهن بود22بهمن امروزاست. امید آن که دشمنی سرآسیمه ازپله های اضطراری قصه های مادربزرگ پایین نیاید.چه که باید هماره از«دوست» و« پند» بگوید. واژگانی که تاریخ نگاران این روزها را کارنمی آید
اما ای کاش به کارشان می آمد پند دوستی ی قصه های مادربزرگ.هم اوکه برای آرامش شبانگاهی مان داستان
می گوید. پس درجنگل داستان هایش حیوانی چنین ترسناک نمی گنجاند؛ ترسناک مثل خرس.ترسناک مانند اژدها.چندی پیش شبی پرسید ما را که ازکدام ها می ترسیم؟ گفتیم ما که نوه های کوچکتریم «یک» حیوان که عقاب باشد را ندیده ایم. اما « دو» حیوان را دیده ایم که خرس باشد درآن سوی برفی وسرد کوهستان توچال.واژدها باشد درمجموعه ها ی تله ویزیونی خاوردور
قصه ی چندی پیش، زود آغاز وهمزمان شد با بازی بزرگ. و فوتبالدوستی عذری نیست برگناه بی توجهی به مادربزرگ. پس پیرزن تنبیه مان کرد با گنجاندن آن دو حیوان درداستان. این شد تا پیروزی ما همراه گشت با شکست استقلال ما« دو بریک» ،ازآن خرس وازآن اژدها
امروز روزمیهن است. دیشب فرصتی دست داد تا به خانواده درخلوت حاشیه ی شهرملحق شوم. آن هم پس ازمدتی بلند،همراه با شوقی صدچندان. اما چه کنم تاریخ مستند وخاطره هایی ازسه پشت من هست که همه تهرانی بوده اند. منی که آهنگ وجودم با تپش قلب ایران به ضرب می افتد.همان جا که مهم ترین رویدادهای تاریخ معاصراین میهن درآن افتاده است

Friday, January 29, 2010

درستایش کافه‌نشینی

این که چرا ما طبقه‌‌ی دوستدار فرهنگ که بیشترمان از فرهیخته و روشنفکر خطاب قرار گرفتن سرمست هم می‌شویم؛ از کارهایی که جلوه‌ی بیرونی فرهنگ‌دوستی‌ مان است دوری ریاکارانه‌ای می‌کنیم، من نمی دانم؟
مثلن: با این‌که دلمان برای کافه رفتن غنج می‌زند ویا ساده‌تر، اصلن دوست داریم به کافه برویم در پاسخ پیشنهاد به کافه رفتن از
سوی یک دوست،می‌گوییم:" بابا! دوره‌ی‌ کافه‌نشینی ما دیگه تموم شده." و جمله‌هایی ازاین دست. خب،این‌که کسی در گذشته به کافه‌های شهر سری می زده و حالا دیگر علاقه به چنین کاری ندارد قابل فهم است اما از چنان جمله‌هایی نه عطر حقیقت که بوی غرور به مشام می رسد.توجه‌کنید‍! ترجمه ساده ترش می‌شود:" ببین فلانی! این ژست روشنفکری(کافه‌نشینی) دیگه ازمن گذشته،چون روشنفکرواقعی شدم.حالیته!"خلاصه روشن است که این جمله به ژست و ادا نزدیک‌تر است
اما من همچنان ادا در نیاوردن وبه کافه رفتن را دوست دارم.سال‌هاست که به کافه می روم چه آن ‌که هوس ‌می‌کنم‌ آن‌جا طراحی کنم چه
بی دلیل خاص ویا برای دیدن یک دوست
آخرین باری که به کافه رفتم دیشب بود و برای دیدن یک دوست.آن هم خواهرم بود که شب تولدش را با یک دوست خوب دیگر - سه‌ نفری-جش گرفتیم.
حیف شدکه آن‌قدر پول نداشتم تا هدیه‌ی مناسب‌ تری برایش بخرم.اما به‌ هرروی شب خوبی بود بسیار سرد در کافه‌ی دوست‌داشتنی"کا" درخیابان ایرانشهر.جای دنجی که تازه پا گرفته وبرای آن‌هایی که از کافه"خانه‌هنرمندان"خسته‌ شده و همان دور و بربه دنبال جای دیگری می‌گردند؛گزینه‌ی مناسبی‌ست.